این یه داستان واقعی است که یه دوست یس تریست برام فرستاده خومدنشو به بانوان توصیه نمی کنم
حدود چهار سال پیش ، به اتفاق یک نفر مشتری اصفهانی ، برای بازدید از ماشین آلات ، به کره جنوبی رفته بودیم
روزی در حالی که از شهر اینچون به شهری دیگر میرفتیم ، در داخل ماشین این خاطره را به نقل از یکی از دوستان صمیمی خود، با لهجه قشنگ اصفهانی برایم تعریف میکرد
*****
در زمان شاه، ساکن تهران بودیم، جوان بودیم و جوانی میکردیم
هر هفته به اتفاق یکی دو نفر از دوستانم، به خانه ای در شهرنو میرفتیم
مشتری پاتوقی آن خانه بودیم و وقتی پنجشنبه ها وارد خانه میشدیم ، درها را می بستند و خانم های خانه به صورت دربستی ، به ما سرویس میدادند
روزی یکی از دوستانمان با خودش مهمانی آورده بود
پسری بود اصفهانی ، جوان و کوتاه قد و بسیار خجول ، به طوری که از خجالت ، فقط سرش را به پائین گرفته بود
ما هم با خانم ها عشق و حال میکردیم
تا اینکه رو به این پسر اصفهانی کردم و گفتم
ممد؟ پسر پاشو دیگه، پاشو، تو هم از هرکدوم از این خانم ها که خوشت میاد، ورش دار ببر تو اتاق
اما محمد از جایش تکان نمیخورد
رفیقم که این مهمان را با خود آورده بود، گفت
ممد؟ بابا اینجا مجلس بی ریاست، پاشو ، خجالت نداره؟ پاشو فرصتو از دست نده برو عشقو حال
عجب!!! محمد هیچ حرفی نمیزد، تا اینکه بعد از کلی اصرار، به حرف درآمد و گفت: اصرار نکنین لطفا، هیشکی نمیتونه مال منو ورداره، هیشکی حریف من نمیشه
گفتم: عجب؟ بابا تو دیگه کی هستی، اینقدر منم منم نکن ، خوب نیست، پاشو برو حال کن واسه خودت
ولی محمد باز هم فقط همان حرف خودش را تکرار میکرد: هیشکی نمیتونه مال منو ورداره، هیشکی نمیتونه مال منو ورداره!!!عجب
در این حال، خانم رئیس که متوجه بگو مگو های ما شده بود، نزدیک تر آمد و وقتی متوجه ماجرا و حرف های این پسره شد، نزدیک بود از خنده روده بر شود
آخر سر رو به محمد کرد و گفت: پسر جان پاشو بیا، پاشو که من خودم یه حال مشتی بهت میدم، من حریف صد تا مثل تو ام ، پاشو عزیزم
خانم رئیس دست محمد را گرفت و کشان کشان به طرف اتاقی برد
ما هم روی تختی نشسته و سیگاری روشن کردیم
هنوز یک دقیقه از رفتن محمد و خانم رئیس به داخل اتاق نگذشته بود که با صدای جیغی وحشتناک از سر جایمان به هوا پریدیم
با نگرانی به طرف اتاق دویده و در زدیم که ممد؟ ممد؟ چیکار میکنی پسر؟ درو باز بیا بیرون ببینیم چی شده؟
محمد در را باز نکرد اما خانم رئیس جیغ وحشتناک دوم را کشید
دیگر غفلت جایز نبود، با لگدی که به در کوبیدم، لنگه در از جایش کنده شد
دیدیم که محمد روی خانم رئیس افتاده و ول کن معامله هم نبود
دونفری از پشت سر، شانه هایش را گرفتیم و از روی خانم رئیس بلند کردیم
چشمتان روز بد نبیند، پدر سگ را در حالیکه حدودا نیم متر از روی خانم رئیس جدا کرده بودیم، اما سر معامله اش هنوز هم در داخل بدن خانم رئیس گیر کرده بود
ماشالله ، شاید این هم از عجایب هشتگانه بود، خاک بر سر ، آلتی به اندازه هیکل خودش ، از کمر آویزان کرده بود
رفیقم با محمد دعوا کرد: پسره عوضی، این چی بود دیگه؟ این که آلت بنی آدم نیست؟ اصلا تو بعد از این باید بری سراغ شتر ، نه نه اصلا برو سراغ فیل ، فقط فیل میتونه از پس تو بر بیاد، دیونه زنه رو کشتیش
محمد هم با حالتی ناراحت و خجالت زده، جواب میداد: بابا من که بهتون گفتم، این پتیاره خودش اصرار کرد، مگه ندیدین که منو کشون کشون ورداشت برد تو اتاق؟؟
البته راست هم میگفت
به حیاط خانه رفته و روی تختی نشستیم، ناراحت و نگران بودیم و منتظر شدیم تا خانم رئیس هر وقت آماده شد، به بیمارستان ببریم
دقایقی بعد، خانم رئیس آمد حیاط و به درخت توتی که در چند قدمی ما بود، تکیه داد
لحظاتی را به ما سه نفر نگاه کرد
اما چه نگاهی!!! تا عمر دارم حالت های آن نگاه را فراموش نمیکنم، حالتی از بدبختی ، حالتی از درد و ناراحتی ، حالتی از بی علاجی و نامیدی و حالتی از پشمیانی در چشمانش موج میزد، در حالیکه کسی را هم نمی توانست ،مقصر بداند
سالها از این ماجرا گذشت ، تا اینکه ان.قلا.ب شد و خ.می.ن.ی بر سر کار آمد
بعد از یک سالی که از ان.ق.لاب گذشت ، من به چهره های مردم توجه کردم و دیدم که به طرز خاصی نگاه میکنند
طرز نگاه های مردم، همیشه مرا به یاد آن درخت توت و نگاه خانم رئیس می انداخت