تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

فکر می کردم بودن و دیدن ت.جمعات مختلف جون سختم کرده دیگه دیدن گ.از اش.ک اور عادی شده برام یه دستمال کاغذی و فندک همرام باشه همه چی حله ....ولی دیدن جون دادن ندا نابودم کرد اخه چه گناهی داشت مگه چند سالش بود....

نمی خوام به دانشگاه ازادیا توهین کنم ولی شما ها بیشترین امارو تو دانشجو هایی ایران دارین یه کم به خودتون بیاید تا کی می خواین بره  اروم و تو سری خور باشین دلخورم ازتون:(

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:29  توسط رضا  | 

دوست خوبم مارال منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده بود فکر کنم در مورد انتظاراتم از ری.یس ج.مهور ....

دیر دیرم این دعوتشو ولی ..............

خودمون بازی خوردیم

سه روزه هر روز هروز یا کت.ک می خوریم یا شاهد کت.ک خوردنیم .....

برکنارش کردن بزرگترین ادم روی زمینو کسی که شاگرداش............ نمی دونم چی بگم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:51  توسط رضا  | 

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت،‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

 و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي..

خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.

و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.

چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 13:50  توسط رضا  | 

همه دارن تو اکادمیک ۷.۵ می گیرن منم می خوام :(((((((((((((((((

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:31  توسط رضا  | 

مهندس نرم افزار !!!!!!!!! این اسمیه که تقریبا هر کی پشت کامپیوتر می شینه رو خودش می زاره(می ذاره  می ضاره می ظاره؟؟؟اساتید مهتاب و مارال و سعید گیر بدین) این واژه اصلا توی ایران تعریف نشده چند وقت پیش یکی از دوستام بع عنوان ناظر دعوتم کرد ای.-ران خ.و.د.رو که یه شرکتی یه محصول رو برای دمو اورده بود یه پرتال و ورک فلو بود نامردا دقیقا یه محصول خارجی رو دانلود کرده بودند و فارسیش کرده بودند به طرز ناشیانه ای این موضوع خیلی بهم برخورد مجبور شدم طرف رو شستشو بدم و پهنش کنم اونم چندین بار, البته دلم براش سوخت ولی مجبور بودم می فهمی مجبور

به نظرم کسی که می خواد بیاد سراغ مهندسی نرم افزار (خصوصا بحث develop) یا اصلا نیاد یا اگه میاد سراغ ابزار هایی مثل ورد و دات نت نره بره سراغ ج.ا.وا

اخی دلم خنک شد.

یه 206 مشکی گرفتم نمی دونم چرا ممکنه چند ماه مجبور بشم نصف قیمت بفروشمو برم شایدم نه

گشنمه برم یه چیزی بخورم سنگگ پنیر با ریحون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:57  توسط رضا  | 

زندگی سگی من تو یه روز تعطیل :

رییس:علیک سلام

من:سلام ببخشید حواسم نبود

رییس:گزارش پروژه ... رو حداکثر تا ساعت 2 می خوام

من:چشم ساعت یک رو میزتونه

رییس :راستی شما این ماه اضافه کاریاتون خیلی کمه باید جبران کنید

من:چشم جبران می کنم

رییس :یه مطلب دیگه ممکنه امروز با اقای ... جلسه داشته باشیم چرا لباس رسمی نپوشیدی

من:چشم تو اتاقم هست می پوشم

رییس :لطف کنید مرخصی خانم ... واسه فردا و پس فردارو کنسل کنید.

من:ولی ایشون کار واجب دارن.

رییس :من ازتون درخواست نکردم این یه دستوره

من:چشم(مردک دست از سرم بردار بزار برم دیگه)

من:خانم ... از بالا دستور اومده مرخصیتون لغو شد.

خانم ...:اقای .. شما خیلی بی انصافی و بی رحمین ادم خوب نیست با زیر دستاش اینجوری برخورد کنه خدا اون بالاست همیشه خوبه ادم گاهیم خودشو بزاره جای دیگران گاهی وقتا.

من :امروز جلسه دارم؟

خانم ...:بله ولی هیچکدومشون نیومدن

من :من چقدر بدبختم(تو دلم)

یه خانم دیگه همکار:سلام دیروز صحبت شما بود هی به همدیگه می گفتیم شما خیلی خوش اخلاقی اصلا عصبانی نمی شی همیشه خوشحالی

من :منظورتون اینه که تعطیلم(تو دلم این مزخرفترین نوع ک .س.شعری بود که شنیده بودم من دارم از عصبانیت منفجر می شم)

همون خانم :اختیار دارین

من:خوب مزاحمتون نشم(برو گمشو)

.

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 10:39  توسط رضا  | 

من اگه خدا بودم

من اگه خدا بودم وقتی شیطان در برابر انسان سجده نکرد خشتکش رو در میاوردم و از بارگاه بیرونش میکردم ! چه معنی داره شیطان به حرف خدا گوش نکنه ! وقتی میخواستم پیغمبر برای خلق تعیین کنم از ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر ۶۲۰۰۰ نفرش رو از زنان منسوب میکردم تا عدالت رعایت بشه !

  کمی سلیقه به خرج میدادم و بجای اینکه خونه خودم رو در صحرای خشک و بی اب و علف عربستان بنا کنم در سواحل جزایر هاوایی یه خونه شیک و مدرن بنا میکردم با سوییت های مجهز و مجانی برای زواری که برای زیارت میومدن ! هیچوقت خونه خودم رو در انحصار مسلمون ها قرار نمی دادم و همه حق داشتن بیان خونه ام … حتی بی خدا ها ! قدمشون سر چشم ! زوار بجای اینکه تو صحرای عرفه بدو بدو کنن کنار ساحل بدو بدو کنن حالشو ببرن و بجای لباس احرام هم مایوی دوتیکه بپوشن ! یه مشت از این حوری ها و قلمان رو هم مامور میکردم به حجاج سرویس بدن و پذیرایی کنن تا زیارت بهشون بهتر بچسبه !

  اصلا نمیذاشتم ادما صبح و ظهر و شب هی نماز بخونن و سجده کنن و حرفای تکراری بزنن ! کمبود که ندارم هی بخوام طفلکی ها رو اذیت کنم که ! همه مسجد ها رو هم جمع میکردم به جاش کافی شاپ و کتابخونه و سینما درست میکردم ! یه چند تاش رو هم قهوه خونه سنتی درست میکردم که محسن نامجو توش سه تار بزنه بخونه ! هر کسی هم که من رو صدا میزد و میگفت اِی خدا زود بهش میگفتم جانم قربونت برم …عزیز دلم … فدات بشم نه اینکه محل سگ هم نذارم ! بنده افریدم باید سرویس بدم دیگه … گوسفند که نیستن ول کنم تو بیابون !

   قشری به نام روح.انیت رو اصلا خلق نمیکردم  ! به بنده هام همه یه جو عقل میدادم تا بتونن بد رو از خوب تشخیص بدن و نیازی به فتوا و این …س شعر ها نباشه ! عزراییل رو هم میفرستادم اونجا که عرب نی انداخت بره غاز بچرونه ! به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! ( اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی ) ! جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم اینقدر در زندگی مردم ملموس باشه که دیگه هیچ کس نگه خدای چی ! کشک چی ! ….. خدا کیلو چند ؟ ….. کدوم خدا ؟

 اخ که اگه خدا بودم یه بهشت توی یکی از سیاره ها خلق میکردم اخرین مدل ! نه اینجوری که توی جوب هاش ( جوی هاش ) شیر و عسل بیاد ! شیر و عسلی که توی جوب ( جوی ) باشه به درد همون اعراب هزار و چهار صد سال پیش میخوره ! اونایی که بنده صالح بودن میفرستادم توی این بهشت و اونایی هم که خطا کار بودن و بنده های درستن درمونی نبودن بجای ج.هنم میفرستادم توی ای.ران زندگی کنن قدر عافیت رو بدونن ! از خدا بخاطر این همه اختلاف سلیقه عذر خواهی میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:28  توسط رضا  | 

در هر حال زندگی سگی می باشد

رفتم توی روت لینوکسم و دستور rm -a  رو اجرا کردم لپتاپم به فاک رفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:50  توسط رضا  | 

این یه داستان واقعی است که یه دوست یس تریست برام فرستاده خومدنشو به بانوان توصیه نمی کنم

حدود چهار سال پیش ، به اتفاق یک نفر مشتری اصفهانی ، برای بازدید از ماشین آلات ، به کره جنوبی رفته بودیم

روزی در حالی که از شهر اینچون به شهری دیگر میرفتیم ، در داخل ماشین این خاطره را به نقل از یکی از دوستان صمیمی خود، با لهجه قشنگ اصفهانی برایم تعریف میکرد

*****

در زمان شاه، ساکن تهران بودیم، جوان بودیم و جوانی میکردیم

هر هفته به اتفاق یکی دو نفر از دوستانم، به خانه ای در شهرنو میرفتیم

مشتری پاتوقی آن خانه بودیم و وقتی پنجشنبه ها وارد خانه میشدیم ، درها را می بستند و خانم های خانه به صورت دربستی ، به ما سرویس میدادند

روزی یکی از دوستانمان با خودش مهمانی آورده بود

پسری بود اصفهانی ، جوان و کوتاه قد و بسیار خجول ، به طوری که از خجالت ، فقط سرش را به پائین گرفته بود

ما هم با خانم ها عشق و حال میکردیم

تا اینکه رو به این پسر اصفهانی کردم و گفتم

ممد؟ پسر پاشو دیگه، پاشو، تو هم از هرکدوم از این خانم ها که خوشت میاد، ورش دار ببر تو اتاق

اما محمد از جایش تکان نمیخورد

رفیقم که این مهمان را با خود آورده بود، گفت

ممد؟ بابا اینجا مجلس بی ریاست، پاشو ، خجالت نداره؟ پاشو فرصتو از دست نده برو عشقو حال

عجب!!! محمد هیچ حرفی نمیزد، تا اینکه بعد از کلی اصرار، به حرف درآمد و گفت: اصرار نکنین لطفا، هیشکی نمیتونه مال منو ورداره، هیشکی حریف من نمیشه

گفتم: عجب؟ بابا تو دیگه کی هستی، اینقدر منم منم نکن ، خوب نیست، پاشو برو حال کن واسه خودت

ولی محمد باز هم فقط همان حرف خودش را تکرار میکرد: هیشکی نمیتونه مال منو ورداره، هیشکی نمیتونه مال منو ورداره!!!عجب

در این حال، خانم رئیس که متوجه بگو مگو های ما شده بود، نزدیک تر آمد و وقتی متوجه ماجرا و حرف های این پسره شد، نزدیک بود از خنده روده بر شود

آخر سر رو به محمد کرد و گفت: پسر جان پاشو بیا، پاشو که من خودم یه حال مشتی بهت میدم، من حریف صد تا مثل تو ام ، پاشو عزیزم

خانم رئیس دست محمد را گرفت و کشان کشان به طرف اتاقی برد

ما هم روی تختی نشسته و سیگاری روشن کردیم

هنوز یک دقیقه از رفتن محمد و خانم رئیس به داخل اتاق نگذشته بود که با صدای جیغی وحشتناک از سر جایمان به هوا پریدیم

با نگرانی به طرف اتاق دویده و در زدیم که ممد؟ ممد؟ چیکار میکنی پسر؟ درو باز بیا بیرون ببینیم چی شده؟

محمد در را باز نکرد اما خانم رئیس جیغ وحشتناک دوم را کشید

دیگر غفلت جایز نبود، با لگدی که به در کوبیدم، لنگه در از جایش کنده شد

دیدیم که محمد روی خانم رئیس افتاده و ول کن معامله هم نبود

دونفری از پشت سر، شانه هایش را گرفتیم و از روی خانم رئیس بلند کردیم

چشمتان روز بد نبیند، پدر سگ را در حالیکه حدودا نیم متر از روی خانم رئیس جدا کرده بودیم، اما سر معامله اش هنوز هم در داخل بدن خانم رئیس گیر کرده بود

ماشالله ، شاید این هم از عجایب هشتگانه بود، خاک بر سر ، آلتی به اندازه هیکل خودش ، از کمر آویزان کرده بود

رفیقم با محمد دعوا کرد: پسره عوضی، این چی بود دیگه؟ این که آلت بنی آدم نیست؟ اصلا تو بعد از این باید بری سراغ شتر ، نه نه اصلا برو سراغ فیل ، فقط فیل میتونه از پس تو بر بیاد، دیونه زنه رو کشتیش

محمد هم با حالتی ناراحت و خجالت زده، جواب میداد: بابا من که بهتون گفتم، این پتیاره خودش اصرار کرد، مگه ندیدین که منو کشون کشون ورداشت برد تو اتاق؟؟

البته راست هم میگفت

به حیاط خانه رفته و روی تختی نشستیم، ناراحت و نگران بودیم و منتظر شدیم تا خانم رئیس هر وقت آماده شد، به بیمارستان ببریم

دقایقی بعد، خانم رئیس آمد حیاط و به درخت توتی که در چند قدمی ما بود، تکیه داد

لحظاتی را به ما سه نفر نگاه کرد

اما چه نگاهی!!! تا عمر دارم حالت های آن نگاه را فراموش نمیکنم، حالتی از بدبختی ، حالتی از درد و ناراحتی ، حالتی از بی علاجی و نامیدی و حالتی از پشمیانی در چشمانش موج میزد، در حالیکه کسی را هم نمی توانست ،مقصر بداند

سالها از این ماجرا گذشت ، تا اینکه ان.قلا.ب شد و خ.می.ن.ی بر سر کار آمد

 

بعد از یک سالی که از ان.ق.لاب گذشت ، من به چهره های مردم توجه کردم و دیدم که به طرز خاصی نگاه میکنند

طرز نگاه های مردم، همیشه مرا به یاد آن درخت توت و نگاه خانم رئیس می انداخت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9:55  توسط رضا  | 

سواااال ؟؟؟؟؟؟؟

کسی از سرنوشت ش.هرام جزا.ی.ری اطلاع داره از وقتی که تلوزیون تو اون هواپیما با اون بادمجون زیر چشش نشونش داد ها؟؟؟؟من هیچ دشمنی باهاش ندارم تازه خوشمم میاد ازش ولی اخه چرا مارو خر فرض می کنن اخه فاصله زندان اوین تا اروپا می دونین چقدره ؟؟؟؟؟؟؟؟چرا واسه هیشکی سوال پیش نیومد چرا دیگه بعد از دستگیری خبری ازش نشد هاااان .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:32  توسط رضا  |