تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

به یاد نادر ابراهیمی

بیدار شو هلیا...

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن

باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی..............

ما در روزگاری هستیم هلیا که بسیاری از چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری از چیز هارا ندیده باور کرد....................

ووووووووووووووووو

بخواب هلیا دیر است دود دیدگانت را ا ازار می دهد دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخ.اهد کرد دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت...

و چه ناباورانه و بی صدا رفت .یادش گرامی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط رضا  | 

می خوام پولامو جمع کنم یه ماشین توپ بخرم ازارا یا سانتافه(اسمشو بلد نیستم).بزا فک کنم چیکار می تونم بکنم تا اونقد پول داشته باشم......یه ارزو دیگه به ارزوهام اضافه شد کلی باهاش می ریم مسافرت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:49  توسط رضا  | 

ماموریت

به نظر من هر ادمی که افریده می شه واسه یه ماموریت یا یه هدفی به وجود می یاد یکی میاد و جنگ راه می اندازه یکی اختراع می کنه یکی برای اسطوره شدن افریده می شه یکی برای فداشدن برای بقیه یکی برای سیاهی لشکر بودن یکی برای خدایی کردن یکی برای برده بودن یکی واسه دل شکستن یکی برای دلشکسته شدن یکی برای عاشق بودن..... ولی بعضی از ادما هستند که فقط یه ماموریت ظاهرات کوچک دارن ولی در باطن بزرگترین ماموریت ها واسه این ادماست این ادما واسه خوشبخت کردن افریده شدن این ادما وظیفشون اینه که بیان و خوشبخت کنن و برن هر چند خودشون خوشبخت نباشن به نظرم این ادما ادمای بزرگی نیستند ولی با ارزشن در نظر خودشون ,اینا میان وظیفشونو انجام می دن ودر نهایت بدون هیچ نام ونشونی از خودشون می رن .تو هم در این مدت هیچ وقت احساس نمی کنی که شاید یه روزی برن از پیشت در ظاهر بهت می خندن ولی در باطن ذره ذره نابود می شن لحظه ای هست که تو به اوج رسیدی ولی دیگه هیج اثری از اون فرد نمی بینی اینجاست که دیگه نباید به عقب برگردی و پشت سرترو نگاه کنی اینجا سخت ترین قسمت مسئله است نقطه عطف نقطه تغییر جهت نمودار نقطه گذز نقطه ای که مشتق دوم صفره دیگه اینجا تو باید به سرعت بری بری بالا بالای بالا ئ دیگه پایین نمودارو نگاه نکنی  خود به خود بعد از یه مدت اگرمو بخوای دیگه هیچ اثری از نفقطه تیک افت نمی بینی چون دیگه وجود نداره ولی مهم اینه که تو اوج گرفتی و نیازی به اون نقطه نداری.

شاید همه از این ادما تو زندگیشون داشتن من داشتم هممون داشتیم فقط باید به قلبمون مراجه کنیم شایدم خودمون یکی از اونا باشیم ....................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 20:4  توسط رضا  | 

مثل خر تو گل گیر کردم نمی دونم چکار کنم برنامه دیپلوی نمی شه اینجام فقط خودممو و خودم از صبح ساعت شش ونیم تا پنج سر کار اولم بودم الانم سر اون یکی کار دیگه هیچی نمی فهمم هیچی مستخدمم خداحافظی کرد و رفت .باید این پروژه تا دو ماه دیگه اجرایی بشه باید ..............                   عجب غلطی کردم دیگه الان حتی ساده ترین مسائلو نمی فهمم موقع حرف زدن نمی تونم کلمات درست رو از مغزم پیدا کنم من خنگ ترین و ابله ترین ادمیم که می شناسم امشب باید این تیکه از کارو تموم کنم دارم عقب می افتم .باید... باید.... باید.... باید.... من می تونم باید بتونم....

خدایا کمکم کن......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:38  توسط رضا  | 

یه پست برای مهندسای بدبخت نرم افزار

1) Project Manager is a Person who thinks nine women can deliver a baby in   one month.

2) Construction manager is one who thinks single woman can deliver nine   babies in one month.

3) Controls manager is one who asks if the baby is in the budget (and if it   saves money to adopt).

4) Project Engineer is a person who thinks he can deliver a baby even if no   man and woman are available.

5) Section engineer is a Person who thinks it will take 18 months to deliver a baby.

6) Client is the one who doesn't know why he wants a baby.

7) Engineering is still figuring out how to produce a baby.

8) Procurement Team thinks they don't need a man or woman; they'll produce   a child with zero resources.

9) DCG Team thinks they don't care whether the child is delivered, they'll   just document 9 months.

10) Quality Auditor is the person who is never happy with the PROCESS to   produce a baby.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 9:46  توسط رضا  | 

دیشب تلوزیون فیلم مارها در هواپیما رو نشون داد فیلم قشنگی بود ولی مار توش زیاد بود بگذریم از فیلم خلاصه فیلمو دیدم و رفتم خوابیدم ساعت ۲ اینا بود که احساس کردم یه کبرای بی تربیت دمشو حلقه کرده دورگردنم وداره صورتمو لیس می زنه داشتم زهر ترک می شدم پا شدم دیدم پیراهنمه که موقع خواب انداخته بودم رو صورتم نمی دونم چطوری اونجوری پیچیده بود دور گردنم که داشتم خفه می شدم ... خوابیدم بعد از یکی  ساعت احساس کردم یه بوا پیچیده دور کمرم داره استخونامو خورد می کنه تا بتونه راحت بخورتم بلند شدم دیدم پتو مونده زیر کمرم ... خوابیدم بعد دوباره احساس کردم تو شکم یه پیتون دو متریم ایندفه پاشدم دیدم خودمو پیچیدم تو پتو و از شدت گرما عرق کردم دیگه ایندفه نخوابیدم ساعن ۵ پاشدم رفتم ورزش و کلی به خودم فحش که دیگه از این فیلما نصفه شب نبینم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:44  توسط رضا  | 

قراره یه ماموریت ۲ روزه به لندن داشته باشیم از اونجایی هم که مسئول ... با من لجه فک می کنه من از فامیلای محمو.دم یه دستورالعمل واسه معاونت فرستاد که حتما باید ماموریت خارج از کشور با هواپیمای ایران ایر انجام بشه و زنگ زد بهم و گفت که ایران ایر به مقصد منچستر پرواز داره تا اونجا برو تا لندنم خدا بزرگه یه وسیله ای برات جور می کنیم منم گفتم باشه بلیطمو اوکی کنید  اونم شاد و خوشحال از این پیروزی که من سوار هواپیمای خارجی نمی شم رفت دنبال کارای رفتنم. از اونجایی که بعضی وقتا من مثل خر شانس میارم شبش زد و اتحادیه اروپا پرواز ایران ایر رو روی اسمان اروپا ممنوع کرد  و اینا مجبور شدن بلیط امارات بگیرن که البته اونم جا نداشت بریتیش ایرویزم واسه اون تاریخ پرواز نداشت من با کمال شرمندگی مجبور شدم با ایرباس پیشرفته لوفت هانزا برم ماموریت مجبورم می فهمی مجبور قیافه این اقاهه دیدنی شده
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:16  توسط رضا  | 

الان حدود یه 5 روزه که اومدم محل کار جدید کارم شده پی دی اف خوندن در مورد روشهای مدیریت SCM در کشورهای جهان اول وشرکتهای دارای رنکینگ زیر 100 می دونم ادمی که باهاش کار می کنم خیلی ادم بزرگیه میدونمم وقتی میگه یه کاری رو می کنه واقعا می کنه ولی یه کم دور از ذهنi بعدم من ادم این کار نیستم من گیم تئوری رو بلدم ولی نمی تونم هیچ وقت هم ردیف هلن راموس باشم که سه تا نظریه داره و مدیر SCM شرکت Valeo فرانسستL به خدا من ادم این کار نیستم نمی دونم اینجا چه غلطی می کنم , از جلسه گذاشتن با ادمای سیاسی متنفرم ادمایی که نمی خندن و پشت هر کلمه از حرفاشون هزار تا دلیله که اگه جوابشونو بدی می زنن تو صورتت من حتی حرف زدن عادی خودمو بلد نیستم واقعا نمی تونم راحت حرف بزنم من کارگرم کارگری که کاری رو که بهش محول می شه رو سعی می کنه به بهترین شکل انجام می ده به همه اعتماد دارم در حالی که قانون کار فعلی من اینه که به هیچ کس نباید اعتماد کنی بی رحم باشی...........

اولین کار امروز بهم محول شد تصمیم برای عقد قرار داد با یه شرکت خیلی بزرگ خارجی برای قطعات CKD خطوط مکانیزه..

نمی دونم چه گهی بخورم یه عده کاملا موافق این تصمیمن یه عده کاملا مخالف هر کدومم به دلایل واهی؟! سیاسی ولی من فکرم یه چیز دیگست می خوام اون مشکلاتی که خودم با این ارتیفکتا تو جای قبلی داشتم دیگه پیش نیاد داریم پول می دیم خیلی خیلی زیاد پس باید سرویس خوبی هم بگیرم میگن این شرکته تو سازمان پارتیش کلفته اگه سخت بگیری بهشون برات بد می شه ولی مهم نیست بزا تصمیم محکم بگیرم دلهره و اضطراب دارم دستم داره می لرزه نیم ساعت دیگه جلسه داریم احتمالا وز.یر؟؟  هم تو جلسه باشه

کاش می شد با یکی حرف بزنم سولی هم سر کاره موبایلشم همراش نیست .

جهنم هر چه باداباد من حرفامو می زنم با دلایل منطقی خودم و دفاع می کنم ازش ببینیم خدا چی می خواد ولی مطمئنم من بر می گردم به همون محل کار قبلیمJ

احساس می کنم خدا فراموشم کرده شایدم من اونو فراموش کردم ولی خیلی بهش احتیاج دارم.دلم می خواد دوباره باهاش حرف بزنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:22  توسط رضا  |