تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

همکاری داشتم که رفت هلند و از اترخت بهترین دانشگاه هلند و یکی از مطرح ترین دانشگاههای دنیا دگترا گرفت این موجود شاید تو نگاه اول اسکل به نظر بیاد و کلا خیلیا باهاش حال نمی کردند ولی من ازش خوشم می اومد پسر ساکتی بود و زیاد اجتماعی هم نبود ولی چند کلمه حرفی که می زد واقعا به یاد ماندنی بود چند وقت پیش اومده بود ایران اومد محل کارم و... بگذریم بهم گفت که ببین این دنیاد هر کسی رو برای چیزی می خواد یکی رو می خواد که بهش بال بده بکشتش اون بالا بالاها یکی می خواد که بزنتش زمین و بهش بخنده وبعضی از ادما مثل من وتو رو به عنوان ف..ک توی می خود اره منو و تو برای این دنیا یه ف..ک توی هستیم به همین سادگی!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:30  توسط رضا  | 

نمی دونم اینو کجا دیدم ولی قشنگه:

هرگز این قصه ندانست کسی

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

او به دل عشق دگر می ورزید ؟؟



آه این درد مرا می فرسود

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز ٬

تنم از خاطره اش می لرزد...

 

بر سرم دست کشید در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:45  توسط رضا  | 

معرف برنامه نویسا به ادما

برنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند.

 این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست.

 بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند.

غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟

 ۹۹٪ آنها شب زیست هستند. 

 بین یک شاخه گل رز و یک تکه پارآجر تفاوتی قائل نمی شود و دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش است.

 کلا سواد خواندن عدد ۰ و ۱ را دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:54  توسط رضا  | 

تو بانک یه سندی هست که بندهاش ممکنه دلار یورو ریال میز صندلی چک و... اینا ممکنه باشه اونوقت من باید یه متد بنویسم که اینارو تراز کنه به یه ارز پایه مثل اینه که بگن دو تا سیب با ۴ تا پرتقال و ۲ تا ادم و پنج  تا کره خر چند تا هویج می شه  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:21  توسط رضا  | 

خدایا یه من قدرت بده تا قبل از این که درمورد راه رفتن کسی قضاوت کنم لحظاتی با کفشهای اون راه برم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:4  توسط رضا  | 

هنگامي‌که ناسا برنامه‌ي فرستادن فضانوردان به فضا را آغازکرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون‌جاذبه کارنمي‌کنند. (جوهرخودکار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقيقات بيش‌از يک‌دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف‌شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زيرآب کارمي‌کرد، روي هرسطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ی سانتيگراد کارمي‌کرد.

روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده‌کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:16  توسط رضا  | 

زمان مهمه.

ارزشه خیلی چیزا به خاطر زمانیه که طی می کنن. مثل چایی. ارزشش به زمانیه که برای دم کشیدنش طی شده.

چایی مثل حلقه ای هم منو به زمان پیوند میده و هم به مکان. وصلم میکنه به گذشته و آینده. جاهایی که بودم و جاهایی که خواهم بود.

شیر علاوه بر زمانی که طی کرده از وجود یک گاو عبور کرده.

 گاو مهمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:28  توسط رضا  | 

کاش میدونستی چقدر برام با ارزشی بودنت برام همه چیزه , می دونی می خوام یه چیزی رو اعتراف کنم من اول اصلا نمی خواستم بهت وابسته شم بهت فقط یه دوستی ساده می خواستم ولی الان از ته دل بهت وابسته شدم دیگه الان همه ارزوهام باتوه دیگه چیزی رو بدون تو نمی خوام شاید با مشکلاتی که دارم این قضیه برام سخت باشه ولی خوب دیگه کار از کار گذشته ولی حس قشنگیه دوست داشتن فکرای قشنگ یه خونه تو من ارامش زندگی در کنار هم حالا هر جای دنیا می خواد باشه هر جا دیگه برام فرقی نمی کنه کجا فقط تو اونجا باشی ...

دلم برات تنگه خیلی دلم برای اون شیطونیات اون لحجه مسخره(بخونیدش قشنگ) اصفهانیت که وقتی عصبانی می شی غلظتش بیشتره تنگ شده دلم برای اون چشای قشنگ گرمی دستات تنگ شده

خیلی خیلی خیلی ....

دوست دارم با تمام وجودم خیلی محکم تر از همیشه پشتیبانتم همونطور که تو برای من هستی ...

پی نوشت :اساتید محترم زبان و ادبیات فارسی مهتاب و مارال احتمالا املای بعضی کلمات غلطه املایی داره دیگه حالا شما به بزرگی خودتون بخشید تابلو نکنید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:49  توسط رضا  | 

دلم می خواد برم از تهران برم دیگه ازش خوش نمی اد یعنی هیچ وقت از این شهر خوشم نمی اومده , خیلی چیزارو ازم گرفته ولی هیچی بهم نداده دلم تنگ یه چیزیه نمی دونم چی ولی خیلی دلم تنگه شاید تنهایی اذیتم می کنه شایدم خستگی شایدم ... شایدم نمی دونم وقتی با اسم دیوونه وبلاگ می نویسی دیگه نباید از این چیزا حرف بزنی اخه یه دیوونه که هیچ وقت قصه نمی خوره دلتنگ نمی شه یه دیوونه همیشه خوشحاله

شنبه قرار بود برم جنوا و رم ولی نشد که برم حالشم نداشتم بچه ها رفته بودن الانم اومدن کلی ازش تعریف می کنن من از اتاق اومدم بیرون دیگه داشتن مزخرف می گفتن اینفاستراکچرهای بنیادی و... از این مزخرفت می دونی اینجور جاها باید با کسایی بری که باهاشون راحتی اونم نه برای خر حمالی باید بری ببینی و استراحت کنی ....

دلم یه تخت خواب نرم می خواد و یه خواب طولانی یه خوابی که مجبور نباشی زود بیدار شی یا حتی اصلا بیدار شی .....

گاهی بد جور کم میارم. هیچ فرقی هم نداره ....

الان دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه : آروم باش! همه چی زود درست میشه!

دبم می خواد دوباره با شلوار جین بیام سر کار از لباس رسمی خسته شدم البته بعضی وقتا می یام همه چپ چپ نکام می کنن منم سعی می کنم اون روزا زیاد تو چش نباشم

صبح ها می رم  تو پارک ملت  می دوم اخه نزدیک محل کارمه خیلی حال می ده  خیلی اومدم رو فرم داشتم  80 کیلو رو یواش یواش رد می کردم.

چرا خورشید می تابه چرا می چرخه زمین .........

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:45  توسط رضا  | 

من یه فیلسوف می شناسم که دکترا داره از هاروارد ولی داره تو لاله زار سیگار می فروشه 

می کن خانوادشم خفن مایه دارن !!!!!!!

یک به من بگه چه خبره تو دنیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:30  توسط رضا  | 

گفتی : نباید میرفتی

 گفتم : نرفتم ماندم

 گفتی :  به قهر رفتی

 گفتم :  دیروز به تو نرسیده ام که امروز رفته باشم

 من از آغاز

 از نخستین دیدار... در کنار تو بودم

 گفتی : هوایم را از صدایت پر کردی و یک روز بی خبر صدا را بریدی و رفتی!!!

 گفتم : دور یا نزدیک چه فرقی میکند اگر صدا را میشنوی

 گفتی :  نزدیک تر باید می آمدی

 گفتم :  فاصله در نگاه ماست

 اگر مرا نزدیک تر میخواهی با من حرکت کن

 نایست...

 با من بیا

 گفتی :  کجا؟

 گفتم :  به نزدیک ترین جای این گره

 به امن ترین جای این صدا که مارا به جانب یکدیگر پرتاب میکند

 صدایی مشترک که دریا شدن را به ما می آموزد

 میدانم

 بازگشت صدای خود را از من می خواهی

 من شاید انعکاس صدای تو نبودم

 گفتم : بودی .... هستی ..... خواهی بود

 من از تو گلایه ندارم

 گفتی : من سایه توام ... سایه نه گلایه

 گفتم :  باش....... در من باش ......نه بیرون از من

 گفتی  : هستم ..... هستم..... اما تو نباید می رفتی!!!

 برای اینکه بگویی هستی ...نباید می رفتی

 گفتم چه بگویم !!!

 چگونه بگویم جابه جایی من حرکت من است نه هجرت و جدا شدن

 من حرکت میکنم که از تو بنویسم

 که تورا از تمام زاویه های تمام منظرهایت دیده باشم

 گفتی : سالهاست مرا ندیده ای

 گفتم  : من از تو چشم برنداشتم

 گفتی : در این حرکت مرا شتاب زده میبینی

 تامل کن با حوصله تماشایم کن

 گفتم : حرکت در من است و تو در تمام منظره هایم با وقار نشسته ای

 تو در من بزرگ و بزرگ تر شده ای !!!

 جدا شدن از تو یعنی ......پایان من .....

 من در تو مانده ام و به بالای صدایت رسیده ام

 گفتی : با کوچه ها اما حرف دیگری ست... در کوچه های من

 در کوچه های تو ...اما.. بازی دیگری ست

 در دست نوشته های ما غبار نشسته است

 گفتم : در چشم ما نباید غبار نشسته باشد

 نگاه ما باید تماشایی باشد

 های !!!....کوچه ها را بیین

 ضیافت مارا دل دل میکنند!!!

 گفتی : اما تو نباید می رفتی ....

 گفتم : من از تو میرم تا در سفر  بودن با تو باشم

 من از تو سر نمیرم ...من در تو میرم تا سبزترین بهار منظره ها

 تا ما!!!

 گفتی : باش............. گفتم : هستم

 گفتی : میفهمم .................گفتم : من هم

 گفتی  : بغض شک راه گلو را بسته

 لحظه ی تصمیم است

 به تو ای خوب نجیب میتوانم شک کرد ؟

 گفتم : به ترانه دزدان شک کن

 چه کسی از من و تو تشنگی باغچه را میبیند ؟

 و چه بی رحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است

 نیمه شب می دزد و به یک رهگذر قمقمه هایش پر آب می فروشد

.... ارزان....

 به ترانه دزد بگو  : تو را باور ندارم

 گفتی :  ترانه دزدان را باور ندارم ...اما... تو نباید مرفتی !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:38  توسط رضا  |