تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

مغز ادمافقط به درد حل مسایل ریاضی و کاری می خوره به نظر من هیچ تاثیری توی تصمیمات زندگی نداره اخه مگه ادم چند سال عمر می کنه که بخواد واسه زندگیش از مغزش استفاده کنه اصلا چرا خدا به ما مغز داده ؟؟؟؟؟خوش به حال خودم که مغز مغز ندارم و از این جهت کاملا تعطیلم

وقتی با دلت تصمیم می گیری حتی اگه درستم تصمیم بگیری همه سرزنشت می کنن ولی مهم اینه که خودت هیچ وقت پشیمون نمی شی هیچ وقت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:35  توسط رضا  | 

(و لاک ِ خون ِ يک امضا که به نامهء هر نيازِ من/ زنگار ميبندد/ و قطره قطره های خون ِ من

/ که در گلويِ مسلولِ‌ يک عشق/ /می خندد٫ و خدايِ يک عشق/ خدايِ يک سماجت/

 که سحرگاهِ آفرينشِ شبِ‌ يک کام کاری/ می ميرد..)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:18  توسط رضا  | 

یکی می گفت:

 کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شاید هیچ وقت ،هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 16:36  توسط رضا  | 

کاش یه پله کنار خیابون زندگی بود که هر وقت ازش خسته می شدی می شستی روش استراحت می کردی برای همیشه یا یه مدت کوتاه و زندگی کردن بقیرو تماشا می کردی چشاتو می بستی یه نفس راحت می کشیدی تو اون پله هیشکی نمی تونست ببینتت دلت برای هیشکی تنگ نمی شد قصه نمی خوردی دلتنگ و نگران کسی نبودی پول لازم نداشتی گرسنت نبود فراموش می شدی تنها می شستی باد می زد تو صورتت خر کیف می شدی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:41  توسط رضا  |